<$BlogRSDUrl$>
blog*spot
blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

Saturday, April 26, 2003

R 
Our Lady Peace - Somewhere Out There


Last time I talked to you
,you were lonely and out of place

You were looking down on me
,lost out in space

Laid underneath the stars
,strung out and feeling brave

Watch the riddles glow
,watch them float away

Down here in the atmosphere
garbage and city lights
you gotta save your tired soul
,you gotta save our lives

Turn on the radio
to find you on satellite
I'm waiting for the sky to fall
.I'm waiting for a sign

.All we are is all so far

,You're falling back to me
.you are the star that I can see
,I know you're out there
.somewhere out there

,You're falling out of reach
,defying gravity
I know you're out there
somewhere out there

Hope you remember me
when you're homesick and need a change.
I miss your purple hair
.I miss the way you taste

,I know you'll come back someday
.on a bed of nails awake
,I'm praying that you don't burn out
.or fade away

,You're falling out of reach
defying gravity
I know you're out there
.somewhere out there

.You're falling back to me

,Well I know
.I know

.You're falling out of reach

...I know





Thursday, April 24, 2003

R 
گناه من و يا شايد اشتباه من اين است که در دنيا ی دیگری زندگی می کنم
در دنیای من همه چیز مفهومی دارد و میخواهد با توسخن بگوید آفتاب
آسمان
باد
سنجاب یا حتی سکوت
در دنیای من هر انسان به جهان کشف نشده و پر رمز و رازی میماند
میتوان دوستش داشت بی چشم داشتی
و صرف
به خاطر انسان بودنش
در دنیای من لازم نیست دروغ بگویی
زیرا آنچه مستحقش هستی را
بی منتی به تو خواهند داد
همه میتوانند در دنیای من عمیق باشند حتی کارگر فیلیپینی
که به تو قهوه درست کردن می آموزد
در دنیای من میتوانی خودت باشی
بدون اینکه از آنچه هستی شرمنده شوی
من میتوانم
آنجا به خاطر تو
تویی که حتی نمیشناسمت
خودم را قربانی کنم
حتی اگر مرا احمق و دیوانه
بپنداری
...
اما آنچه میبینم دنیای دیگری است
آنچه که بی رحمانه حتی آنان که باورش ندارند
واقعیت می دانندش

من به خاطر تمامی این تضاد ها شکسته ام
در یک قدمی آرزوهایم
متوقف شده ام
فریاد می زنم ولی صدایی از من نمیشنوی
گریه میکنم ولی اشک هایم را نخواهی دید
تنها دور شدن رویا هایم را
می نگرم.


Tuesday, April 22, 2003

R 
هم چنان باران ميبارد
با موها و لباس خيس مينشينم توی مترو
لباسم به تنم چسبیده است
بوی نا می آید اینجا
و همان آدم ها
با نگاه های خالیشان
اینبار ولی به جای اینکه سرم را تکیه دهم به شیشه
و بخار نفسهایم را نقاشی کنم
کارنامه میخوانم
ذوق کرده ام
بوی ایران میدهد و از شوق در آغوشش گرفته ام
از ایستگاه بیرون می آیم
نگاه آشنا
و یک دوست خوب
با هم میرویم پیانیست را میبینیم
دستی هست که می فشارمش از روی هم دردی و اطمینان
چون فیلم پر است از صحنه های مرگ
مرگ های واقعی و زجر آور
در عین حال پر است از زندگی
و تلاش برای زنده ماندن
بیرون که می آیم
سوز می آید
و من لبخندی بر لبانم
میدانم
که خوشبختی در خانه و در کنار مامان انتظارم را میکشد


Sunday, April 20, 2003

R 
چه با رونی!
یاد این جمله فیلم blade runner افتادم
All moments wil be lost... in time, like tears in...rain
...!
اگه برم زیر بارون اشکامو هیچ کس نمیبینه!
.